دلم گرفته
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

نه بسته ام به کس دل ، نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

ز من هر آن که او دور چو دل به سینه ندیک

به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ستاره ها نهفته در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست  هوای گریه با من

مولانا


 
پند و اندرز ابوسعید
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

پند و اندرز ابوسعید

 

ابوسعید ابوالخیر با جمعى از اصحاب از کنار روستایی از مناطق اطراف نیشابور به طرف مقصدى مى‌گذشتند.

مردى مُقنی مشغول خالى کردن چاه مستراح بود، اصحاب از بوى تعفن کثافات، دماغ خود را گرفتند و به سرعت از آن محل گذشتند، ولى مشاهده کردند شیخ نیامد.

چون نظر کردند دیدند شیخ با حالت تفکر کنار کثافات ایستاده فریاد زدند استاد بیا. فرمود مى‌آیم، پس از مدتى تأمل در کنار کثافات به سوى اصحاب روان شد، چون به آنان رسید عرضه داشتند: اى راهنما براى چه کنار کثافات ایستادى؟

فرمود: چون شما دماغ خود گرفتید و به سرعتِ حرکت خود افزودید، صدایی از کثافات و فضولات برخاست که هان اى روندگان! دیروز گذشته، ما با حالتى طیب و طاهر و پاکیزه و رنگ و بوئى بسیار عالی بر سر بازار به صورت سبزیجات و میوه‌جات و حبوبات قرار داشتیم و شما بنى‌آدم به خاطر به دست آوردن ما بر سر و بار یکدیگر مى‌زدید و به انواع حیله‌ها و خدعه‌ها متوسل مى‌گشتید، و از هیچگونه تقلبی خوددارى نمى‌کردید، چون ما را به دست آوردید خوردید، ما بر اثر چند ساعت همنشینى با شما تبدیل به این حال گشته و به این سیه روزى افتادیم، به جاى این که ما از شما فرار کنیم، شمایى که باعث این تیره‌بختى براى ما شدید؛ از ما فرار مى‌کنید اى اف بر شما !!!

من کنار کثافات ایستاده و به پند و نصیحت آنان گوش فرا داده تا شاید عبرتى از آنان بگیرم!

منبع:

عرفان اسلامی (شرح جامع مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه)، ج 4، حسین انصاریان


 
خدا
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم

خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم


 
خلقت
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

وقتی هنوز خورشید نبود
زمین و اسمون نبود
وقتی نشون از خلقت و نشونی از کهکشون نبود
هوا نبود
نفس نبود
صدا نبووود ....
خدا خودش تنها نشست
قصه ادم رو نوشت
از جنس عشق شهرکی ساخت
اسم اونو گذاشت بهشت
از جنس خاک و گل اون
پیکر ادم رو سرشت
... .


 
 
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

Photobucket - Video and Image Hosting

روز اول خداوند آسمان را آفرید

روز دوم دریاها را آفرید

روز سوم صدا را آفرید

روز چهارم رنگها را آفرید

روز پنجم حیوانات را آفرید

روز ششم انسان را آفرید

روز هفتم خداوند با خود اندیشید و سپس تو را برای من آفرید


 
 
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

346346346.jpg


شب ......سکوت ....... اشک .......
ورقهای پر شده از حرف های نگفته ......
قلم .................
ماه ................من .....................
پنجره را باز می کنم
دستان سردی صورتم را نوازش می دهند
هیچکس در اینجا نیست اما
چشمان گرمی با نور ماه مرا نگاه می کند ...... به چه می نگرد
به تنهائی من .......... به تصویری که بر قلبم می فشارم یا به اشک ...............
سکوت می شکند ....... صدای ورقهای کاغذ که با شتاب از پنجره بیرون می روند مرا به
خود می آورد ،
یکی مانده .... تنها یک ورق ......
همان کاغذی که از همه سنگین تر است از اشک من و نام تو ...............
ماه .... دستانش را در برابر من می گیرد ..........
از من چه می خواهد .......
چه باید برای ماه بگویم که این دل تنها نام تو را فریاد می زند ...........
بیداری شب ....... نگاه من ...... تنهائی من و چشمانی که هر لحظه در برابرم مرا می
نگرد .........
طرح نگاه زیبای ......پاک و رویایی تو ..... اما
...........................................
چه می شد نه تنها زمانی که نور ماه بر تصویر زیبایت تو را از قاب بیرون می کشید
..................
بلکه همیشه از آن چهار چوب تنهایی به سویم بیایی ..............
همیشه منتظرم ........................


 
 
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

بی حالم ازاین دنیای پرازغم

آخه دیگه نیست کسی دور و ورم

می خوام بنویسم ازدل خودم

شعربگم ازتنهایی دل خودم

دل تنگی

دوباره بخونم ازخودم

دوباره تورودعوت کنم به دل خودم

آیا تومی شنوی سخنم؟

آیاتومی بینی اشکم؟


 
دوباره برگشتم
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستان خوب و دوستداشتنیم
همگی خوبین
بچه ها من دوباره برگشتم . راستی عیدتون مبارک . نمیدونین شیراز چه خبره همه جا شلوغ شده ار مهمونهای نوروزی جاتون خالی

همتونو دوست دارم


 
درآمد آسان بدون پرداخت پول
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

سلام دوستان یه درآمد خوب و عالی بدون پرداخت پول

مراجعه به این سایت www.vnnu.com/fa?111126975


 
درآمد آسان
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:
سلام تا حالا به این موضوع فكر كردی كه در كنار گشت و گذار اینترنتی حقوق ماهیانه هم بگیری ؟ مطمئنا بهش فكر كردی اما یه جای مطمن رو پیدا نكردی .منم مثل تو بودم اما بلاخره پیداش كردم و ثبت نام كردم . چون هیچ پولی نمی خواد و سایت هم ایرانی یه . لینكشو برات گذاشتم یه نگاه بنداز و بخون ببین چه جوری یه همه چی رایگانه فقط باید عضو بگیری خودت بخونی بهتره اگه دوست داشتی عضو شو . البته من پیشنهاد می كنم زود عضو بش تا جزء نفرات اول سیستم باشی چون هر روز خیلی زیاد ثبت نام می كنند . دیر كنی ضرر می كنی . دیگه تصمیم با خودت .بای بای www.vnnu.com/fa?111126975

 
زندگی
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

زندگي رسم خوش آيندي است , زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ پرشي دارد اندازه عشق , زندگي چيزي نيست که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود . زندگي شايد همين باشد . . . . .

و اين زندگيست كه چنين است و چنان

و مرگ زندگي بي عشق ماندن است وهمين و بس

آيا اين طور نيست؟


 
 
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:
من نه شاعر پيشه ام .. نه فهم دارم به غزل .. نه رباعي مي سرايم .. نه به سبک نيما ..من فقط تنهايم ..!!گم شدم در کوچه هاي بي کسي.. محو شدم در آسمان قصه ها.. قصه هايي از دروغ .. قصه هايي از ريا..قصه هايي همه از جنس فريب که به آن رنگ صداقت زده اند ...شايد بتوانم بنويسم عشق .. شايد بتوانم بنويسم نور شايد بتوانم بنويسم ... شايد ... قلمم بوي دورويي مي دهد...دفترم بوي نفاق .. واژه هايم ديگر پاک نيست ..!!

کجايي سهراب ...! واژه ام باران نيست ..!


 
 
ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:
سلام دوستان آيا قصه ي آن دختر نابينا را شنيده اي ؟ که از خودش تنفر داشت، که از تمام دنيا تنفر داشت و فقط عاشق يک نفر بود. معشوقش. و با او چنين گفته بود: « اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس حجله گاه تو خواهم شد » و چنين شد، آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد. و دختر آسمان را ديد و زمين را، رودخانه ها و درختها را، آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست. معشوق به ديدنش آمد و ياد آور وعده ديرينش شد : « بيا و با من عروسي کن، ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام » دختر برخود لرزيد و به زمزمه با خود گفت : « اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ » معشوقش هم نا بينا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسري با او نيست معشوق رو به ديگر سو کرد که دختر اشکهايش را نبيند و در حالي که از او دور مي شد هق هق کنان گفت: « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي » موفق باشيد

 
تو ...
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:
تو که نيستي تا ببيني من و اين دل شکسته تک و تنها توي غربت به اميد تو نشسته تو که نيستي تا ببيني منو اين دستاي خسته يه ورق کاغذ خالي با يه احساس شکسته تو که نيستي تا ببيني منو اين روزاي غمگين يه سکوت سرد و وحشي توي لحظه هاي سنگين تو که نيستي تا ببيني منو ديواراي سنگي فاصله بين منو توست،کاش بگي که برميگردي تو که نيستي تا ببيني منو اين پلکاي خيسم تو تموم بي کسيها دارم از تو مينويسم تو که نيستي تا ببيني لحظه هام بي تو چه سردن واسه نبودن تو همشون معني دردن
 
 
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 نمي گم خطا نكردم من كه ادعا نكردم
 همه گفتن بي وفايي من كه اعتنا نكردم
 عازم سفر شدي تو من دلم مي خواست بموني
 واسه موندن تو اما بخدا دعا نكردم
 واسه تو كلي نوشتم كه يه جوري مبتلا شي
 تقصير منه كه آخر تو رو مبتلا نكردم
 توي كوچه ي رفاقت يه سلام جواب ندادم
 تو دلم تويي اون و با كسي آشنا نكردم
 مي دونم دوسم نداري حتي قد يه قناري
 اما عاشقم هنوزم بدون اشتباه نكردم
 ما جايي قرار نذاشتيم جز تو كوچه هاي رويا
 اين دفعه تو اومدي من به قرار وفا نكردم
 زير دين ناز چشمات يه عمريه دارم مي سوزم
 تا خاكستري نشه دل دينمو ادا نكردم
 اومدن واسه نصيحت به بهانه ي يه صحبت
 عمرشون كلي تلف شد چون تو رو رها نكردم
 راه آسمون كه بسته س گرچه قلبامون شكسته س
 تا بحال انقد خدا رو اينجوري صدا نكردم
 تو من و گذاشتی رفتي خواستي من ديوونه تر شم
 باورت نمي شه شايد آخه جون فدا نكردم
 نامه هاي عاشقونه با نشونه بي نشونه
 اما از كساي ديگه س پس اونا رو وا نكردم
 يادته عكستو دادي بذارم تو قاب قلبم
 بعد از اون روز ديگه هرگز به كسي نگاه نكردم
 تو از اون روزي كه رفتي نه تو رفتي كه ببيني
 تا قيامت هم تو رو من از خودم جدا نكردم


 
 
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

و پیامی در راه

 

روزی

خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد.

در رگ ها ،نور خواهم ریخت.

و صدا خواهم در داد : (( ای سبدهاتان پر خواب !

سیب

آوردم، سیب سرخ خورشید. ))

خواهم آمد ،گل یاسی به گدا خواهم داد.

زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید.

کور را خواهم گفت:((چه تماشا دارد باغ!))

دوره گردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت،

جار خواهم زد:((آی شبنم، شبنم، شبنم.))

رهگذاری خواهد گفت :(( راستی را، شب تاریکی است،

کهکشانی خواهم دادش.))

روی پل دخترکی بی پاست،

دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت.

هر چه دشنام، از لب ها خواهم برچید.

هر چه دیوار، از جا خواهم بر کند.

رهزنان را خواهم گفت:(( کاروانی آمد، بارش لبخند!))

ابر را، پاره خواهم کرد.

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید،

دل ها را با عشق، سایه ها را با آب، شاخه ها را با باد.

و به هم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها.

بادبادک ها به هوا خواهم برد.

گلدان ها، آب خواهم داد.

خواهم آمد، پیش اسبان، گاوان،

علف سبز نوازش خواهم ریخت.

مادیانی تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.

خر فرتوتی در راه، من مگس هایش را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.

پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند.

هر کلاغی را کاجی خواهم داد.

مار را خواهم گفت:(( چه شکوهه دارد غوک!))

آشتی خواهم داد.

آشنا خواهم کرد.

راه خواهم رفت.

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت.

                                                                   سهراب سپهری


 
 
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:
گرما

 باز هم گرما به سرزمین سرده وجودم باز گشت

 و باز هم قلب کوچکم شروع به تپیدن کرد

 من ادعای عشق نمی کنم

 چه کنم نمی توانم

 شاید زندگی دوباره لبخندی به رویم زد

 لبخندی به وسعت دل تمام عاشقان

 لبخندی ناپایان

 ولی من هنوز ادعای عشق نمی کنم

 حتی اگر چشمان بی فروغم باز هم به روی دیدگان زیبایت گشوده شود

 بگزار.......

 بگزار در تنهایی نفس بکشم و تا عمق وجودم احساس آرامش کنم.


 
 
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 آري
 تا شقايق هست زندگي بايد كرد.
 دردل من چيزي است؛ مثل يك بيشه نور؛ مثل خواب دم صبح .
  وچنان بي تابم كه دلم مي خواهد
 بدوم تا ته دشت؛ بروم تا سركوه .
 دورها آوايي است كه مرا مي خواند .
 (سهراب سپهري)


 
 
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 امشب از آسمان ديده ی تو

 روی شعرم ستاره می بارد

 در زمستان در شب کاغذ ها

 پنجه هايم جرقه می کارد

 

 شعر ديوانه ی تب آلودم

 شرمگين از شيار خواهش ها

 پيکرش را دوباره می سوزد

 عطش جاودان آتش ها

 

 آری آغاز دوست داشتن است

 گرچه پايان راه نا پيداست

 من به پايان دگر نينديشم

 که همين دوست داشتن زيباست

 

 از سياهی چرا هراسيدن

 شب پر از قطره های الماس است

 آنچه از شب بجای می ماند

 عطر خواب آور گل ياس است

 

 دانی از زندگی چه می خواهم

 من تو باشم . . . تــو . . . پای تا سر تو

 زندگی که هزار باره بود

 بار ديگر تــو . . . بار ديگر تو

 

 بس که لبريزم از تو ميخواهم

 بروم در ميان صحراها

 سر بسايم به سنگ کوهستان

 تن بکوبم به موج درياها

 

 آری آغاز دوست داشتن است

 گرچه پايان راه نا پيداست

 من به پايان دگر نينديشم

 که همين دوست داشتن زيباست

 


 
 
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی:
 خورشيد

 آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد

 آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد

 آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد

 آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند

 آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد

 آن زمان من مرده ام

 وشب هنگام برای يک بار و آخرين بار من را در خوابت ببين

 ببين که چگونه تمام استخوانهايم و تمام افکارم در گمنامی وتنهايی پوسيدند

 و من از ميان رفتند

 و آن لحظه من تنها يک چيز دارم

 و آن خداوند يکتاست که بيشتر از هميشه به او نزديک شده

 اما آنگاه مطمئن باش

 که برای اولين بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد

 زيرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می کنم

 احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه ميگيرد

 کوچه هايی که ميان من و تو بود از فردا نگفت

 از رويای زيبای دنيا نگفت

 از سبزی دست های پر محبتت هيچ نگفت

 کوچه ای ساکت بود بی خروش بی عشق بود

 نميدانم چرا؟

 کوچه ای که ميان من و تو بود زيبا نبود


 
← صفحه بعد